X
تبلیغات
خدایا چقدر سخت است بی تو بودن...



خدایا چقدر سخت است بی تو بودن...

خدایا!خدای من! بارها آمدی و من نبودم،دست تو را وقتی از پرتگاه می افتادم دیدم که مرا گرفتی...








خداوندا ! 

ميدانم كه هستي ، ميدانم كه ميشنوي ..

تو را سوگند ميدهم به رنگ هاي برگ درختان در گذر زمان و قله هاي آرام سربه فلك كشيده و به آسمان و آفتاب و ابرش آن دم كه رحمتت بر ما ميبارد . تو را سوگند ميدهم به آواز پرندگان شكر گزار و به مادراني كه آفريده تو را در شكم دارند و به لحظه با شكوه بازگشت به سويت . سوگندت مي دهم خدايا به لبهاي بسته خردمندان و چشم هاي آنانكه بي پرده ديدند آنچه را خواستي و به خودت كه همه از توييم و بي تو هم هيچ ، كه در اين هنگام كه همگان مي شنوند نيايشم را با تو و مي بينند شوق بندگيم را

قلبم را در پرتوي نور كرمت از بند تيرگيها نجات ده

اي كه درياي لطفت در جام فهمم نميگنجد من تشنه قطره آبيم تا سيراب گردم

عروسك ها و معشوقه هاي خيالي و زميني دیگر رنگ و لعاب باخته اند برایم ، ستاره اي در آسمان ها ندارم و ميدانم كه ميداني چقدر غريبم در ميان جمله دوستان . بي تو تنهاترينم و با تو بي نياز ؛ اي بي نياز ترين.

بالهايم شوق پرواز در آسمان مهربانيت را دارند پس نااميدشان نكن بگذار تا ببينند همگان كه حتي من هم ميتوانم شامل گذشت و بخششت قرار گيرم . بگذار تا بگذرم از سختي هاي رسيدن به نور ابديت .  ياريم كن بشوم آنچه ميخواهي و آنكه دوستش داري تا بخوانم نامت را در گوش زمان و بنويسم آن را بر دلها . چشم هايم به آينه هاي زيبا عادت كرده از تو زيبايي را در آينه ميخواهم ولي نه براي چشمان . تواني ده تا بشنوم آنچه ميگويي و بگويم آنچه ميخواهي .

مرا ببين و بشنو كه من همانم كه خود خواستي پس روحم را نه به بلنداي قامتم كه از حكمتت بوده بلكه از رحمتت بزرگ گردان . چشمان زيبايي ندارم نگاهم را زيبا كن . صداي خوشي ندارم كلامم را خوش ندا كن ، ثروتي ندارم و گله اي هم نيست ولي قلبم را از فقر دور گردان.

خدايا ، پروردگارا  ، مهربانا ، اي كه رهايم كردي در كوير خوبيها به فريادم رس ؛ صداي فريادم را كسي جز تو شنوا نيست  و به خيال مردم اين سكوت است و تنها تو ميداني چيست . دستي دراز نكردم و به گدايي آمده ام چون شرم دارم دست هاي آلوده ام را به سوي تو دراز كنم . اشكي نمانده تا براي باورت بريزم كه چه اندازه درد دارم  .

گفتي بخوان مرا پس ميخوانمت اكنون و هميشه در حضور كائنات



نویسنده :امید ; ساعت 22:24 روز جمعه نهم فروردین 1392
دسته بندی :
    لینک مطلب  



خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.



نویسنده :امید ; ساعت 1:23 روز یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391
دسته بندی :
    لینک مطلب  



خدایا با توام !!! گوش میکنی ؟؟؟

خدایا ! حرفهای زیادی واسه گفتن دارم. حرفهایی که مدتهاس اینجا ! روی دلم تلنبار شده بود و من جرات گفتنش رو نداشتم. روزهای زیادی تو در حال آزمودن من بودی و من کم آوردم. بی قراری کردم ، سرت داد کشیدم و هیچ صبری به خرج ندادم. ... اما این تو بودی که همیشه صبور و مهربون کمکم کردی. خدایا ! منو ببخش .... قبول دارم که گاهی وقتا با شیطان گندم درو کردم و واسش سیب پوست کندم.. اما ! باز هم شکر که هیچ وقت باهاش دست رفاقت ندادم !

خدایا ! روزهای زیادی بهم اشاره کردی که دارم سقوط میکنم و همون یه اشاره کافی بود تا من از لبه ی پرتگاه فاصله بگیرم. خدایا ! بابت تک تک این اشاره ها ازت ممنونم.بخاطر این که منو می بینی و تنهام نمیذاری ممنونم. می خوام اینو بدونی که  عاشقانه هامو توی این وبلاگ ! و وبلاگ دلم !! فقط به عشق تو مینویسم ... به عشق تو که یه دونه ای !!!




نویسنده :امید ; ساعت 22:49 روز دوشنبه چهاردهم اسفند 1391
دسته بندی :
    لینک مطلب  



می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد،
مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید:

«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست



نویسنده :امید ; ساعت 12:56 روز شنبه ششم خرداد 1391
دسته بندی :
    لینک مطلب  



تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار پول می گذاره. ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟»

.

.

..... «همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان

این حساب با ثانیه ها پر می شه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا" از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا اززمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.»



نویسنده :امید ; ساعت 20:53 روز جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391
دسته بندی :
    لینک مطلب  



خدایا!
من اینجا ...
دلم سخت معجزه می خواهد



نویسنده :امید ; ساعت 0:18 روز پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
دسته بندی :
    لینک مطلب  



نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
این روزها هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

تو این روزها شلوغ آخر سال، فراموش نکنیم چشمهایی که نگاهشون به محبت من و شماست.


برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 22:20 روز دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



گاهی سکوت بلند ترین فریاد است

       گاهی نبودن بهترین حضور است

 گاهی شرکت نکردن زیبا ترین مشارکت است

   سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت انتخاب ماست!


برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 0:13 روز دوشنبه هشتم اسفند 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



 بزن پیرمرد؛ بزن تار و تار و تار؛
           تا تو را بشنود بلکه گوشی گنگ!


نمی دانم پس چرا آن پاره آهن پشت سرت 

از خجالت آب نمی شود!!!

برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 23:46 روز یکشنبه هفتم اسفند 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



راه دوری نمی رود اگر دسته گلی را بجای گلفروشی از دخترک گلفروش سر چهارراه بخریم...


و جای دوری نمی رفت اگر در این سرمای زمستان ، کبریتمان را از دست دخترک کبریت فروش می خریدیم...


برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 18:32 روز شنبه ششم اسفند 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



من با استعداد بودم،،یعنی هستم..بعضی وقتها به دستهایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی شوم،،یا یک چیز دیگر!!ولی دستهایم چه کار کرده اند؟!یک جایم را خارانده اند،چک نوشته اند،بند کفش بسته اند،سیفون کشیده اند و غیره...دستهایم را حرام کرده ام!!                                                                                                                                                   (چارلز بوکفسکی)



برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 20:13 روز سه شنبه دوم اسفند 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. 
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

و چه بسیار دزد دین در این مملکت هستند!!!


برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 21:28 روز جمعه هفتم بهمن 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



جهنم خیلی دور نیست، 

همین نزدیکی هاست،

همین جا،

جهنم جاییست که تنها وسیله گرم کردن پاهای یخ زدۀ یک دختر بچه ، اگزوز ماشین است


برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 15:30 روز شنبه بیست و یکم آبان 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



کاش برچیده می شد اینهمه بت خانه! 

کاش یکی پیدا شود و این بت خانه ها را بر چیند و به ساده دل هایی که به امید اجابت دعایشان به آنجا می روند بگوید ، ای بنده خدا! آنچه تو در این بت خانه ها می جویی در قلب توست، از او بخواه ، خدا نزدیک توست، دست بنده اش را بگیر تا او دست تو را بگیرد. ای ساده دل این اعتقاد توست که حاجتت را می دهد،
کاش می فهمیدیم که همه این امام زاده ها! امام زاده نیستند. اگر هم که باشند ، چون من و تویی بیش نیستند،

نفرین بر تو ای استعمار پیر ، نفرین بر تو ریاکار تاریخ، نفرین بر تو سیاست باز انگلیس که اینگونه پدران و مادران ما را درگیر خرافات کردی...


برچسب‌ها: یک کلمه حرف حساب

نویسنده :امید ; ساعت 1:19 روز دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



روزگاریست شیطان فریاد میزند:

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد................



برچسب‌ها: تلنگر

نویسنده :امید ; ساعت 23:56 روز جمعه نوزدهم فروردین 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب