خدایا چقدر سخت است بی تو بودن...
خدایا!خدای من! بارها آمدی و من نبودم،دست تو را وقتی از پرتگاه می افتادم دیدم که مرا گرفتی...
 

در مطب دکتر بودیم، دکتر مرا در خلوت خواست و گفت: «متاسفانه، با وجود جراحی‌ای که بر روی همسرتان انجام شده است، به دلیل حرکت ژن سرطانی، همسر شما بیش از دو یا سه ماه زنده نخواهد ماند.»
پنداری دنیا روی سرم خراب شده بود، جواب بچه‌هایم را چه بدهم؟
کمی تامل کردم وبه خودم گفتم: «این افکار منفی را  باید از ذهنم پاک کنم.»
سپس بغضم را قورت دادم، کمی گریه کردم، اما جوری که از چشم‌هایم نفهمند، سپس با لبخندی به همسرم وبچه‌هایم پیوستم.
آن‌ها پرسیدند: «بابا، دکتر چی گفت؟»
و من با خوشحالی گفتم: «یک خبر خوب داد، مامان خوب شده و عمل بسیار موفقیت‌آمیز بوده، باید امشب چشن بگیریم!»
سپس بوسه‌ای بر گونه‌ی همسرم زدم، به خانه آمدیم و با همان شادابی، خبر بهبود همسرم را به تمامی آشنایان و بستگانم دادم و به همسرم پیشنهاد کردم که امشب جشن کوچکی بگیریم و به بهانه‌ی سلامتی او دور هم جمع شویم. آن شب و شب‌های دیگر گذشت...
در تمام آن لحظه‌های سخت، من صمیمانه به پاس بهبودی همسرم به پیشگاه خداوند دعا می‌کردم و هرگز نگذاشتم هیچ‌گونه تفکر منفی در ذهنم راه یابد.
اکنون سال‌ها از آن روز می‌گذرد و با وجود نظر پزشک که گفته بود: همسرم دو یا سه ماه دیگر می‌میرد، لطف خداوند و به کمک سعی و تلاش خودم و پرهیز از حضور هر گونه افکار تاریک و منفی، همسرم ده سال است که به خوبی و خوشی در کنارمان زندگی می‌کند.
 
نکته: سه گام برای دستیابی به سلامتی و شفابخشی:
گام اول: خدا را یگانه مظهر هستی و قادر متعادل بدانید.
پروردگار، روحی است که کل نظام عالم را در بر می‌گیرد و روحی است سرشار از طراوت و تازگی که حتی در قلب شما نیز حضور دارد. صفات او را به یاد آورید و با خود نجا کنید:
او روح و خرد بیکران است و مهر و نیکی مطلق است و نیز قدرت لایزال و جمال و کمال نامتناهی.
گام دوم: همه را ببخشید و افکار مهرآمیز خود را نثار مردم دنیا کنید و بگویید:
من آزادانه و با خلوص نیت همه را می‌بخشم و انسانی آزاده هستم. همه را دوست دارم.
گام سوم: باور کنید که حضور شفابخش پروردگار در درونتان، سلامتی و سرور و نشاط و طراوت به جسم و جانتان خواهد بخشید و با خود نجوا کنید:
من باور می‌کنم و قبول دارم و می‌دانم که از هم اکنون شفای مرا به همراه می‌آورد و تمام پیکرم را در خود می‌گیرد.

برچسب‌ها: تلنگر
[ شنبه بیست و ششم مهر 1393 ] [ 22:14 ] [ امید ]
 
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج‌ساله‌ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردنبند مرواید بدلی افتاد که قیمتش 10 دلار بود، چقدر دلش آن گردنبند را می‌خواست؛ پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردنبند را برایش بخرد.
مادرش گفتک «خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، بهت می‌گم که چه کاری می‌شه کرد! من این گردنبند رو برات می‌خرم اما شرط داره:
وقتی رسیدیم خونه، لیست یک‌سری از کارها رو که می‌تونی انجامشون بدی بهت می‌دم و با انجام او کارها می‌تونی پول گردنبندت رو بپردازی و البته مادربزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می‌ده و این می‌تونه کمکت کنه!»
جینی قبول کرد و هر روز با جدیت کارهایی را که به او محول شده بود، انجام می‌داد تا سرانجام توانست بهای گردنبندش را بپردازد.
وای که چقدر آن گردنبند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می‌انداخت، کودکستان، رختخواب و وقتی با مادرش برای کاری بیرون می‌رفت. تنها جایی که آن را از گردنش باز می‌کرد در حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
جینی، پدری دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می‌رفت، پدرش کنار تخت او روی صندلی مخصوصش می‌نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می‌خواند. یک شب بعد از این که داستان تمام شد، پدر جینی گفت: «جینی! تو منو دوست داری؟»
_ اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشقتم.
_ پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
_ نه پدر، اون رو نه! اما می‌تونم عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه، می‌تونی توی مهمونی‌های چای دعوتش کنی، قبوله؟
_ اشکالی نداره عزیزم.
پدر گونه‌هایش را بوسید و نوازش کرد و گفت:
«شب بخیر کوچولوی من.»
هفته‌ی بعد پدرش بعد از خواندن داستان، دوباره از جینی پرسید:
_جینی! تو منو دوست داری؟
_ اوه، البته پدر! تو می‌دونی که عاشقتم.
_ پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده!
_ نه پدر، گردنبندم رو نه، اما می‌تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می‌تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
_ باشه عزیزم اشکالی نداره!
و دوباره گونه‌هایش را بوسید و گفت خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خواب‌های خوب ببینی.»
چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته است و لبانش می‌لرزد.
جینی گفت: «پدر، بیا اینجا» و دستش را به سمت پدرش برد. وقتی مشتش را باز کرد، گردنبندش آنجا بود و آن را به دست پدرش داد.
پدر با یک دستش آن گردنبند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک جعبه‌ی مخمل آبی بسیار زیبا را درآورد. داخل جعبه، یک گردنبند مروارید زیبا و اصل بود. پدرش در تمام این مدت آن را نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردنبند بدلی صرف‌نظر کرد، این گردنبند اصل و زیبا را به او هدیه دهد!
نکته: این مسأله به طور دقیق همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام می‌دهد. او منتظر می‌ماند تا ما از چیزهای بی‌ارزشی که در زندگی به آن‌ها چسبیده‌ایم دست برداریم، تا آن گاه گنج واقعی‌اش را به ما هدیه بدهد.
این مسأله باعث می‌شود درباره‌ی چیزهایی که به آن‌ها چسبیده‌ایم بیشتر فکر کنیم و یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن‌ها، هزاران چیز بهتر به ما داد.
همیشه بر این عقیده باشید که: «دنیا و کائنات به راستی بی‌نظیر هستند و بهترین‌ها را برایمان می‌فرستند و همیشه از ما پشتیبانی می‌کنند.»
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 23:1 ] [ امید ]
دوستی داشتم که چند وقت پیش، بیمار شد و از پا فلج شده بود، وقتی به عیادش رفتم، در حال دریافت دارو بود و متخصص بهش گفت هر وقت درد داشتی اطلاع بده.جالب بود ک تازه درد اومده بود تو پاهاش؛ و دوست من از داشتن درد بشدت شادی میکرد...

با خودم فکر کردم که من از داشتن سلامت چقدر خوشحالم. تازه فهمیدم که من در مقابل اون چقدر پادشاهم. سلامتی تاج پادشاهی من است که تنها کسی که بیمار است آن را می بیند...

[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ 23:15 ] [ امید ]
 خواندن این مطلب برای انها که احساس ناامیدی میکنند توصیه میشود

 حکایتی ازجناب مولوی

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد :ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌ تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه 

  برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»، تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»،خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»، تو گفتی «من نمی‌توان مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»، تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»، تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»، تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»، تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»، تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»، تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»، 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 9:6 ] [ امید ]
در طایفه‌ای از عرب، جوانی شیفته‌ی دختر یکی از بزرگان قبیله شد. کسی را برای خواستگاری فرستاد. اما پدر دختر که به این ازدواج راضی نبود، گفت: «مهریه‌ی دختر من، اسب گرانبهای یکی از بزرگان عرب است. اگر آن را بیاوری، دخترم را به ازدواجت در می‌آورم و گرنه، ازدواج ممکن نیست.» او می‌پنداشت محال است جوان به آن اسب دست یابد.
جوان عاشق وقتی این قصه را شنید، برای به دست آوردن اسب، حیله‌ای اندیشید و رفت و سر راه آن مرد ایستاد. هنگامی که وی با اسبش می‌گذشت، اظهار درماندگی کرد و از او یاری طلبید. صاحب اسب، از روی دلسوزی خواست او را بر پشت خود سوار کند.
جوان گفت: «ای بزرگوار! پایم درد می‌کند، نمی‌توانم سوار اسب شوم!» مرد از اسبش پیاده شد که نخست او را سوار کند و سپس خود سوار اسب شود. وقتی جوان روی اسب نشست، پا به شکم اسب زد و گریخت. مرد عرب فریاد زد: «ای جوان! اسب را بردی، ولی باعث شدی راه خیر بسته شود!»
جوان عاشق با خود اندیشید که این، به آن ارزش ندارد. از کار خود پشیمان شد، بازگشت و اسب را تسلیم کرد. صاحب اسب در شگفت ماند و سبب آن کار را پرسید.
گفت: «من به این اسب طمعی نداشتم، ولی موضوع ازدواج، مرا مجبور کرد.»
و سپس ماجرای پدر دختر و شرط او را بازگفت.
آن بزرگمهر دست جوان را گرفت، با همان اسب به در خانه‌ی پدر عروس آمدند و در زدند. پدر دختر آمد، مالک اسب به او گفت: «شنیده‌ام که اسب مرا، کابین دختر خود قرار داده‌ای، اکنون اسب را تقدیم می‌کنم!»
پدر دختر شگفت زده شد و علت را پرسید. او نیز تمام ماجر را شرح داد و افزود: «من به پاس مردانگی و همت بلند این جوان، از اسب خود گذشتم.»
پدر عروس گفت: «این جوان یک مردانگی از خود نشان داده که پس از دست یافتن به مقصود، برای آن که راه خیر بسته نشود، از هدفش چشم پوشیده است. تو نیز مردانگی به خرج داده‌ای که از چنین اسب با ارزشی گذشته‌ای، یک مردانگی نیز، من باید به خرج دهم؛ پس اسب را به تو بازمی‌گردانم و دخترم را به عقد این جوان درمی‌آورم.»
«چارلز دیکنز» می‌گوید:
برترین ویژگی بشری، مردانگی است.

برچسب‌ها: تلنگر
[ دوشنبه یازدهم فروردین 1393 ] [ 21:24 ] [ امید ]

[ پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ] [ 8:27 ] [ امید ]
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 12:52 ] [ امید ]
خداوندا ! 

ميدانم كه هستي ، ميدانم كه ميشنوي ..

تو را سوگند ميدهم به رنگ هاي برگ درختان در گذر زمان و قله هاي آرام سربه فلك كشيده و به آسمان و آفتاب و ابرش آن دم كه رحمتت بر ما ميبارد . تو را سوگند ميدهم به آواز پرندگان شكر گزار و به مادراني كه آفريده تو را در شكم دارند و به لحظه با شكوه بازگشت به سويت . سوگندت مي دهم خدايا به لبهاي بسته خردمندان و چشم هاي آنانكه بي پرده ديدند آنچه را خواستي و به خودت كه همه از توييم و بي تو هم هيچ ، كه در اين هنگام كه همگان مي شنوند نيايشم را با تو و مي بينند شوق بندگيم را

قلبم را در پرتوي نور كرمت از بند تيرگيها نجات ده

اي كه درياي لطفت در جام فهمم نميگنجد من تشنه قطره آبيم تا سيراب گردم

عروسك ها و معشوقه هاي خيالي و زميني دیگر رنگ و لعاب باخته اند برایم ، ستاره اي در آسمان ها ندارم و ميدانم كه ميداني چقدر غريبم در ميان جمله دوستان . بي تو تنهاترينم و با تو بي نياز ؛ اي بي نياز ترين.

بالهايم شوق پرواز در آسمان مهربانيت را دارند پس نااميدشان نكن بگذار تا ببينند همگان كه حتي من هم ميتوانم شامل گذشت و بخششت قرار گيرم . بگذار تا بگذرم از سختي هاي رسيدن به نور ابديت .  ياريم كن بشوم آنچه ميخواهي و آنكه دوستش داري تا بخوانم نامت را در گوش زمان و بنويسم آن را بر دلها . چشم هايم به آينه هاي زيبا عادت كرده از تو زيبايي را در آينه ميخواهم ولي نه براي چشمان . تواني ده تا بشنوم آنچه ميگويي و بگويم آنچه ميخواهي .

مرا ببين و بشنو كه من همانم كه خود خواستي پس روحم را نه به بلنداي قامتم كه از حكمتت بوده بلكه از رحمتت بزرگ گردان . چشمان زيبايي ندارم نگاهم را زيبا كن . صداي خوشي ندارم كلامم را خوش ندا كن ، ثروتي ندارم و گله اي هم نيست ولي قلبم را از فقر دور گردان.

خدايا ، پروردگارا  ، مهربانا ، اي كه رهايم كردي در كوير خوبيها به فريادم رس ؛ صداي فريادم را كسي جز تو شنوا نيست  و به خيال مردم اين سكوت است و تنها تو ميداني چيست . دستي دراز نكردم و به گدايي آمده ام چون شرم دارم دست هاي آلوده ام را به سوي تو دراز كنم . اشكي نمانده تا براي باورت بريزم كه چه اندازه درد دارم  .

گفتي بخوان مرا پس ميخوانمت اكنون و هميشه در حضور كائنات

[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 22:24 ] [ امید ]

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌پرسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 1:23 ] [ امید ]

خدایا با توام !!! گوش میکنی ؟؟؟

خدایا ! حرفهای زیادی واسه گفتن دارم. حرفهایی که مدتهاس اینجا ! روی دلم تلنبار شده بود و من جرات گفتنش رو نداشتم. روزهای زیادی تو در حال آزمودن من بودی و من کم آوردم. بی قراری کردم ، سرت داد کشیدم و هیچ صبری به خرج ندادم. ... اما این تو بودی که همیشه صبور و مهربون کمکم کردی. خدایا ! منو ببخش .... قبول دارم که گاهی وقتا با شیطان گندم درو کردم و واسش سیب پوست کندم.. اما ! باز هم شکر که هیچ وقت باهاش دست رفاقت ندادم !

خدایا ! روزهای زیادی بهم اشاره کردی که دارم سقوط میکنم و همون یه اشاره کافی بود تا من از لبه ی پرتگاه فاصله بگیرم. خدایا ! بابت تک تک این اشاره ها ازت ممنونم.بخاطر این که منو می بینی و تنهام نمیذاری ممنونم. می خوام اینو بدونی که  عاشقانه هامو توی این وبلاگ ! و وبلاگ دلم !! فقط به عشق تو مینویسم ... به عشق تو که یه دونه ای !!!


[ دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ] [ 22:49 ] [ امید ]

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود.
همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد،
مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است،
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید:

«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست

[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 12:56 ] [ امید ]
خدایا!
من اینجا ...
دلم سخت معجزه می خواهد

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:18 ] [ امید ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
این روزها هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

تو این روزها شلوغ آخر سال، فراموش نکنیم چشمهایی که نگاهشون به محبت من و شماست.


برچسب‌ها: تلنگر
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 22:20 ] [ امید ]
گاهی سکوت بلند ترین فریاد است

       گاهی نبودن بهترین حضور است

 گاهی شرکت نکردن زیبا ترین مشارکت است

   سکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت انتخاب ماست!


برچسب‌ها: تلنگر
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 0:13 ] [ امید ]
 بزن پیرمرد؛ بزن تار و تار و تار؛
           تا تو را بشنود بلکه گوشی گنگ!


نمی دانم پس چرا آن پاره آهن پشت سرت 

از خجالت آب نمی شود!!!

برچسب‌ها: تلنگر
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 23:46 ] [ امید ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

:: شناخت قدر و اندازه خويش، شكر و سپاس پروردگار است
......................................
:: خداوند را سپاس گوييد، آنگاه به شما بيشتر مي بخشد
......................................
:: سپاسگزاري مي تواند باعث بركت، درمان و حتي شفاي بيماري ها شود
......................................
امکانات وب