تبليغاتX
خدایا چقدر سخت است بی تو بودن...



خدایا چقدر سخت است بی تو بودن...

خدایا!خدای من! بارها آمدی و من نبودم،دست تو را وقتی از پرتگاه می افتادم دیدم که مرا گرفتی...








روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. 
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

و چه بسیار دزد دین در این مملکت هستند!!!



نویسنده :امید ; ساعت 21:28 روز جمعه هفتم بهمن 1390
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب  



جهنم خیلی دور نیست، 

همین نزدیکی هاست،

همین جا،

جهنم جاییست که تنها وسیله گرم کردن پاهای یخ زدۀ یک دختر بچه ، اگزوز ماشین است



نویسنده :امید ; ساعت 15:30 روز شنبه بیست و یکم آبان 1390
دسته بندی :عبرت آموز
    لینک مطلب  



کاش برچیده می شد اینهمه بت خانه! 

کاش یکی پیدا شود و این بت خانه ها را بر چیند و به ساده دل هایی که به امید اجابت دعایشان به آنجا می روند بگوید ، ای بنده خدا! آنچه تو در این بت خانه ها می جویی در قلب توست، از او بخواه ، خدا نزدیک توست، دست بنده اش را بگیر تا او دست تو را بگیرد. ای ساده دل این اعتقاد توست که حاجتت را می دهد،
کاش می فهمیدیم که همه این امام زاده ها! امام زاده نیستند. اگر هم که باشند ، چون من و تویی بیش نیستند،

نفرین بر تو ای استعمار پیر ، نفرین بر تو ریاکار تاریخ، نفرین بر تو سیاست باز انگلیس که اینگونه پدران و مادران ما را درگیر خرافات کردی...



نویسنده :امید ; ساعت 1:19 روز دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390
دسته بندی :درد و دل
    لینک مطلب  



روزگاریست شیطان فریاد میزند:

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد................




نویسنده :امید ; ساعت 23:56 روز جمعه نوزدهم فروردین 1390
دسته بندی :
    لینک مطلب  



شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد.ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: اوچند بار به عقب نگاه کرد. او امید به بخشش داشت.


نویسنده :امید ; ساعت 22:59 روز شنبه شانزدهم بهمن 1389
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب  



مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي‌ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند: "اين بي‌انصافي است. چه مي‌كنيد، آقا ؟ ما از صبح كار كرده‌ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده‌اند. بعضي‌ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده‌اند". مرد ثروتمند خنديد و گفت...

متن کامل در ادامه مطلب...



نویسنده :امید ; ساعت 2:35 روز شنبه بیست و پنجم دی 1389
دسته بندی :عبرت آموز



ميگويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده ميبيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض ميكند. پس از مدتي رنگ ماشين ، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير ميدهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند. او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان،  تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود.براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي ، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.

 آسان بينديش راحت زندگي كن



نویسنده :امید ; ساعت 19:26 روز چهارشنبه هفدهم شهریور 1389
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب  



نامه امام علی(ع) به مالک اشتر ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانى

نویسنده :امید ; ساعت 21:41 روز سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389
دسته بندی :
    لینک مطلب  



وقتی می‌بینم کسی برای دعا کردن دستش به سوی آسمون هست؛ بهش میگم «التماس دعا» ولی می‌شنوم: «محتاجیم به دعا»!!! اما اگه من دستم رو به آسمون باشه و تو بگی «التماس دعا» میگم باشه گُلم همین الان برات دعا می‌کنم شاید که« مرغ آمین» توی راه باشه و دعای من و اجابت کنه!!!

پس ای بهترین و عزیزترین بنده‌ی خدا یادت باشه که اگه داشتی دعا می‌کردی و کسی حاجتی داشت و بهت گفت: «التماس دعا» بهش نگی «محتاجیم به دعا»!!! و همون لحظه از صمیم قلبت برای برآورده شدن حاجت دلش براش دعا کنی... (اون موقع مطمئن باش خدای مهربون هم خواسته تو رو برآورده می‌کنه و بنا به مصلحتت؛ تو رو به آرزوهای قشنگت می‌رسونه
 
ماه رمضان فرصتی است برای یادآوری کسی که گاهی در پیچ و خم زندگی از یادمان می رود...
التماس دعا...


نویسنده :امید ; ساعت 1:59 روز پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389
دسته بندی :
    لینک مطلب  



ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم!

<شریعتی>



نویسنده :امید ; ساعت 3:12 روز یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389
دسته بندی :عبرت آموز
    لینک مطلب  



یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مستِ مستش کرده بود
فارغ از جمع الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من که مجنونم، تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه، دیگر نیستم
این تو و لیلای تو، من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت، پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

 



نویسنده :امید ; ساعت 13:20 روز یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389
دسته بندی :
    لینک مطلب  



روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.


نویسنده :امید ; ساعت 3:51 روز چهارشنبه هجدهم فروردین 1389
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب  





نویسنده :امید ; ساعت 18:14 روز دوشنبه دهم اسفند 1388
دسته بندی :خدایا...
    لینک مطلب  



وقتي خداوند انسان را آفريد، فرشتگان از خدا خواستند تا سر خلقت را از انسان پنهان بدارد.

فرشتگان گفتند خداوندا: بهتر است اين راز را در ژرفاي خاک پنهان کني تا که انسان آنرا نيابد.

خداوند فرمود: او خاک را خواهد کاويد و به اعماق آن پي خواهد برد.

آنگاه گفتند: آن را در اعماق درياها قرار ده .

خداوند فرمود: اما انسان دير يا زود به ژرفاي درياها نفوذ خواهد کرد و آنچه در آنجاست کشف خواهد نمود.

 پس گفتند: آنرا در قله کوه ها و بر فرازآسمانها قرار ده تا که دستش به آن نرسد .

خداوند فرمود: او وسيله اي خواهد ساخت و به فراز آسمانها راه يافته و آن راز را خواهد گشود.

تا بالاخره به اين نتيجه رسيدندکه اين راز عظيم را در عمق وجود خود انسان پنهان نمايند، چرا که آدمي به غير از اندکي قليل  هرگز به فکر جستجو در آن نخواهد افتاد و اين راز همچنان مکتوم خواهد ماند.

از آن زمان است که آدمي سراسر خاک،  عمق آبها و ستيغ کوه ها وفراز آسمانها را پيموده و درنورديده است تا آن چيزي را که در درون خودش قرار دارد، بيابد.

وتا به امروز تنها اندکي قليل آنرا يافته و مهر سکوت بر لب دارند...



نویسنده :امید ; ساعت 22:21 روز شنبه یکم اسفند 1388
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب  



 خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

 هان مشو نومید چون واقف نه ای زاسرار غیب               باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

خداوند از خواسته های دلمان آگاه است ، ولی دوست دارد نیازهایمان را به درگاهش عرضه کنیم . پس هر گاه دعا می کنید تمام حاجتهایتان را نام ببرید

دعا و نیایش

شخصی بود كه نیمه های شب بر می خاست و در تاریكی و تنهایی ، به دعا و نیایش می پرداخت و با سوز و گداز خاصی « الله الله » میگفت ، مدتها او به چنان توفیقی دست یافته بود تا این كه شیطان از حال و قال آن مرد خدا ، بسیار غمگین شد ، در كمین او قرار گرفت تا او را فریبد .سرانجام در قلب او القاء كرد كه : « ای بینوا ! چرا اینقدر الله الله می كنی ؟ دعای تو به استجابت نمی رسد ، به این دلیل كه مدتها خدا را صدا می زنی ، ولی خدا حتی یك بار به تو لبیك نگفته است !» همین القاء شیطانی قلب او را شكست و مایوسانه می گفت به راستی چه فایده ؟ هر چه دعا می كنم ، نتیجه بخش نیست ... شبی با همین حال و دل شكسته و روح افسرده ، خوابید ، در عالم خواب حضرت خضر پیامبر (ع) به او گفت : چرا این گونه مایوس و افسرده ای ؟ چرا راز و نیاز و نیایش با خدای خود را ترك نموده ای و چون پشیمان و نا امید ، از مناجات خدا كنار كشیده ای ؟ او در پاسخ گفت: « زیرا از در خانه ی خدا رانده شده ام و چنین یافته ام كه این در ، به روی من بسته است ، از این رو نا امید شده ام .» حضرت خضر(ع) به  او فرمود : « ای نیایشگر بینوا! خداوند به من الهام كرد كه به تو بگویم تو خیال می كنی جواب خدا را باید از در و دیوار بشنوی ؟ همین كه : الله الله می گویی ، دلیل آن است كه جذبه ی الهی تو را به سوی خودش می كشاند و از جانب معشوق  ، كششی به سراغ تو  آمده است و همین جذبه ، لبیك خدا به تو است ،  چرا درست نمی اندیشی؟

گفت:

نی ، كــه آن الله تو ، لبیــك ماست
آن نیاز و سوز و دردت ، پیك هاست
ترس و عشق تو،كمند لطف ماست
زیـــرهـــر یـــارب تـو لــبیــك هـاست

با استقامت باش ، دلت را استوار ساز ! گوش قلب خود را به صدای این و آن نفروش و بدان كه همان سوز و گداز پر درد تو كه از دل جانكاهت بر می خیزد ، دلیل پذیرش تو در درگاه خدا است ، خدا به فرعون آن همه وسایل آسایش و رفاه داد تا صدای نفس او را نشنود :

در همه عمرش ندید دردسر
تا ننالد سوی حق آن بدگوهر
درد آمـــد بهتــر از ملك جهــان
تــا بخوانی تو خدا را در نهـــان



نویسنده :امید ; ساعت 1:23 روز جمعه بیست و سوم بهمن 1388
دسته بندی :داستان های کوتاه
    لینک مطلب